|
افتادگی آموز اگر طالب فیضی ***** هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
|
نیاکان ما چه نام زیبایی بر این ماه نهاده اند .
آری این ماه ریشه ی تمام مهربانی ها ست .
مهر مهربان خوش آمدی .
امروز اول مهره اول پاییز . بوی پائیز همیشه برام تداعی کننده بوی کیف و کتاب و دفتر و قلم نو بود که تا مدتها بوی نویی شان در اتاقم می پیچید. هنوز هم با پائیز به وجد میام و هوس نویی می کنم. دلم می خواد باز لباس نو مدرسه به تن کنم و در میان شادی و غوغای بچه ها خودم رو گم کنم. پا به دنیای بچگانه بذارم و از آن لذت ببرم. بخندم، بدوم، بازی کنم، فارغ از تمام دنیای بزرگانه ای که برای خود ساخته ام. این دنیا دیگر محصور بایدها و نباید های ساختگی نیست. بی انتهاست. بی غل وغش، آرام و راحت و بی دغدغه. راحت می خندی، راحت می گریی و راحت تر همه را فراموش می کنی.
نمی دونم روز اول مدرسه رو یادتون هست من هیچوقت فراموشش نمیکنم . نوزده سال پیش در چنین روزی من و خواهر دوقلوم با مادر جانمان راهی مدرسه شدیم . روزی که برای اولین بار وارد اجتماع شدم. روزی که خیلی گریه کردم
و از بس با گریه کردنم مسئول های مدرسه رو کلافه کرده بودم که دیگه نمی دونستن چکار کنن تا اینکه گفتن کی بلده شعر بخونه و من با اون چشم های اشک آلود و خون بارم دستمو بالا بردم
اونها هم که همینو می خواستن و به هدفشون نزدیک شده بودن
بین خیلی از بچه های شاد و شنگول منو انتخاب کردن که بیام شعر بخونم ، هنوز یادمه سر صف چه شعری خوندم (کوچولویم کوچولو صورتم مثل هلو ...)
بعد از خوندن شعر همه برام دست زدن و با کلی شکلات منو به سر صفم فرستادن هنوز یادمه با چه افتخاری به سر جام برگشتم
و چند لحظه پیش خودمو از یاد برده بودم احساس غرور عجیبی داشتم و اینجوری بود که فصل تازه ای در زندگیم شروع شد ...


پدربزرگی دارم که خیلی مهربان است و همه افراد خانواده احترام خاصی برایش قائلند. او هرگز با رفتار و گفتارش کسی را نمیرنجاند و هیچ کس جز خوبی و محبت از او چیزی ندیده است.
من که در آستانه جوانی هستم چند روز قبل که به منزلش رفته بودم، کنار صندلی او نشستم و گفتم که پدربزرگ میدانی! یکی از بچههای کلاسمان خیلی به خودش و سلامتیاش اهمیت میدهد. درواقع بیش از هر چیز به وجودش اهمیت میدهد و معتقد است باید در جوانی بیش از هر چیز به خودش برسد تا همواره قلبی سالم و زیبا داشته باشد.
به پدربزرگ گفتم که او واقعا قلبی سالم و زیبا دارد که خوب کار میکند و از او پرسیدم که چرا شما قلبت سالم نیست و حالا به جای برخورداری از سلامتی دچار ناخوشی هستی؟
فکر میکنم پاسخی که پدربزرگ به من داد تا پایان عمر از یادم نرود.
او گفت من فکر
میکنم که
قلبی به مراتب زیباتر از دوست تو داشته باشم. قلب من در بسیاری جاها زخمی
شده است.
به تکههای کوچک تقسیم شده و در بعضی از جاها با تکههای دیگر جایگزین شده
که
دقیقا اندازه آن نیست. البته در چند جا هم دارای حفرهها و سوراخهایی باز
است که
ظاهرا آن را از زیبایی درآورده اما درواقع قلب من از قلب دوست تو زیباتر
است و اگر
هم در ظاهر اینطور نباشد حاضر نیستم آن را با قلب دوستت عوض
کنم.
جاهای زخمی که بر قلب من است، نشان می دهد که قلبم را به کسانی که دوستشان داشتهام، دادهام ولی احتمالا آنها مرا دوست نداشتهاند.
تکههای دیگر از قلبم را به افرادی که به آنها عشق میورزیدهام، دادهام و آنها نیز در عوض بخشی از قلب خود را به من دادهاند و این تکههای جدید احتمالا دقیقا اندازه تکه قلب کنده شده نبوده است. اما من برایشان احترام زیادی قائلم و خیلی خوشحالم که من و آنها همدیگر را دوست داشتهایم.
گاهی اوقات هم من کسانی را دوست داشتهام و تکههایی از قلبم را به آنها هدیه دادهام، اما آنها پاسخی به آن ندادهاند. در اینگونه موارد بخشهایی از قلبم سوراخ مانده تا شاید آنها روزی به یاد من بیفتند. این احساس سخت و دردناک است، اما همین که توانایی عشقورزی را داشتهام، برایم کافی است. زیرا برخی افراد حتی از توان عشقورزی نیز محرومند و هرگز نمیتوانند بدون قید و شرط یا بدون انتظارات متقابل، کسی را دوست بدارند.
اینکه انسان هرگز بخشی از قلب خود را با دیگران تقسیم نکند و آن را به کسی ندهد، نشانه سلامتی و زیبایی قلب نیست و چنین قلبی زودتر دچار بیماری میشود، زیرا طبیعت قلب یعنی تبادل بخشهایی از آن با دیگر انسانها.
پس اگر تو میخواهی همواره قلبی سالم و زیبا داشته باشی، بهتر است دیگران را دوست بداری تا تکههایی از قلبت جدا شود و به آنها پیوند بخورد. به این ترتیب حتی با داشتن ناخوشیهای شخصی و ظاهری از سلامت قلب بیشتری برخوردار خواهی بود.
صحبتهای پدربزرگ چنان به دلم نشست که فهمیدم خودخواهی و عدم محبت به جای محافظت از قلب، آن را بیمار میکند و در عوض دوست داشتندیگران و خیرخواهی موجب سلامت و عملکرد بهتر قلب میشود. به همین دلیل تصمیم گرفتم تا میتوانم قلبم را به کسانی که برایم ارزشمند هستند و دوستشان دارم بسپارم و نگران تکههای جدا شده نباشم، زیرا تکههایی در مقابل، جای آنها را میگیرند.
مترجم : سحر کمالی نفر
منبع ezsoftech.com :
درد من حصار بركه نيست درد من زيستن با ماهياني است كه فكر دريا به
ذهنشان خطور نكرده است.
نی گر بســــــــوزد نيک خاکســـتر شود
دل گر بســــــــوزد محــــــــــــرم دلبـر شود
Shekspear : Love is like a war;easy to start, difficult to end, impossible to forget
There is no way that we change the world! but atleast, we could change ourselves. Now we have our own world and a special window which opens to a beautifull beautifull world! the place that people respect each other based on virtual valuse not the amount of cash in their pocket. Isn't it enough dear?
الان که دارم این پست رو می نویسم داره بارون می یاد با چه رعد و برق های باحالی . من عاشق همچین هوایی هستم خوش به حال خواهرم الان با چند تا از دوستاش رفته پارک کوهستان . الان اونجا خیلی حال می ده البته اتاق من و خواهرم طبقه ی دومه و من الان پنجره ی اتاقمو باز گذاشتم که خطوط رعد و برق رو ببینم . آی من چقدر از این جور هوای بهار خوشم می یاد اصلا فکر نکنم از هیچ زمان دیگه ی سال به اندازه ی این مدت فصل بهار که دمای هوا معتدله و نه به بخاری نیازی داری و نه کولر لذت ببرم . مامانم برعکس من از رعد و برق خیلی می ترسه و حس می کنم وقتی شور و هیجان منو می بینه که دارم برای این رعد و برق ها با اون صدای بلندشون ذوق می کنم یه جوری می شه . آی اینجا هوا خیلی خنک و دلچسبه مدت هاست که می خوام بیام اینجا و روزانه هامو بنویسم ولی مگه این تنبلی می ذاره اما الان چون خیلی کیفم کوکه گفتم بزار این لحظات کیف و حالم رو اینجا ثبت کنم که شاید اگه یه روز گرم و خشک تابستون اومدم اینجا بدونم که هوا همیشه اینجوری نبوده و نمی مونه .مامانم شام مورد علاقمو پخته می خوام برم بخورم شب همگیتون بخیر امیدوارم این بارون قشنگ توی همه جای ایران باریده باشه و هوا رو مثل اینجا خنک کرده باشه .
مدت ها نمی تونستم با موضوع کنار بیام شاید هنوزم مرگش رو باور نکردم چون هنوزم دوستام از این موضوع اطلاع ندارن اصلا دوست ندارم در مورد این موضوع با کسی صحبت کنم . اما اینم جزیی از زندگیه و باید مرگ رو هم مثل قوانین دیگه ی زندگی قبول کنیم .یعنی دارم فکر می کنم بعضی ها اگه از این موضوع مطلع بشن در مورد من چی فکر می کنن من خیلی درون گرا هستم شاید فکر کنن من هیچ مشکلی توی زندگی حس نکردم اما دوست دارم اگه مشکل یا ناراحتی دارم فقط مال خودم باشه و همیشه در مقابل آدم ها شاد رفتار کنم . حالا فکر نکنید اینقدر ها هم بی منطق هستم و هنوز با موضوع مرگ کنار نیومدم اتفاقا گاهی به این نتیجه می رسم که مرگ چیز خیلی خوبیه و خوش به حال کسایی که نیستن .خلاصه مادری دارم که هیچ واژه ای رو برای وصفش نمی تونم به کار ببرم می دونم هیچ وقت اینجا رو نمی خونه اما اینجا داد می زنم که مامان دوست دارم .
پدر دوست دارم و روحت شاد.
امروز در کل روز خوبی بود دوست من و خواهرم رو دعوت کردیم اومد خونمون خیلی خوش گذشت . آبجی اینا هم امروز غروب از سفر برگشتن . مامانم و برادرم الان خونشون رفتن . من و خواهر جان حوصله ی رفتن به اونجا رو نداشتیم . هوای امروز تا حدودی خوب بود اما قراره از فردا باز بد بشه . من که فعلا از خونه بیرون نرفتم .البته خیلی بهم پیشنهاد بیرون رفتن میدن اما حسش نیست نمی دونم چه دردی گرفتم که اصلا دوست ندارم بیرون برم حیف این هوا ی بهاری نیست که ازش لذت نبری "ب" . توی بلاگی خوندم که نوشته بود سال تازه شد و دل کهنه مانده این ماجرای منه .
برادرم به کنسرت ابی و لیلا توی شهر اربیل عراق رفته بود می گفت خیلی خوش نگذشته پونزده هزار نفر توی یه سوله بودن و اونها هم خیلی گرمشون شده بود. البته برادرم می گفت به دلیل بارندگی توی سوله برگزار شده . هنوز برنگشته و دلم براش تنگ شده .
هفتسین سفرهای است که تمامی ایرانیان هنگام نوروز میآرایند. آنچه که در این سفره قرار میگیرد، باید دارای خصوصیات زیر باشد:
پارسی باشد؛ با «س» آغاز شود؛ ریشهٔ گیاهی داشته باشد؛ خوردنی باشد؛ اسم مرکب نباشد؛برای بدن سودمند باشد؛ بنابراین هر آنچه که دارای این ویژگیها نباشد - اگر چه با «س» هم آغاز شده باشد - نمیتوان جزء هفت سین به حسابش آورد. در زبان پارسی، تنها هفت چیز هستند که این ویژگیها را دارا هستند:
جه ژنی نه وروز پیروز بیت

ئه م روژی سالی تازه یه نه وروزه هاته وه
جه ژنیکی کوونی کوردان به خوشی وا هاته وه